العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

193

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

ميروى آن نخى كه جبرئيل آورده آرام تكان ميدهى مبادا زياد تكان دهى كه همه آنها هلاك خواهند شد . جابر گفت من در شگفت شدم نميدانستم چه بگويم از فرمايش امام فردا صبح آمدم آن شب برايم خيلى طولانى گذشت چون منتظر بودم جريان نخ را مشاهده كنم . درب خانه كه رسيدم حضرت باقر خارج شد سلام كردم جواب داده پرسيد صبح زود آمده‌اى سابقه نداشت چنين وقتى پيش ما بيائى . گفتم آمدم ببينم جريان نخ چه مىشود . امام باقر فرمود اگر وقت معينى براى اين كار نبود و قضا و قدر حتمى خدا نبود تمام اين جمعيت تبهكار را بيك چشم بهم زدن به خاك هلاك ميافكندم . بلكه در يك لحظه ولى ما بندگان شايسته او هستيم بدون اجازه او كارى نميكنيم و فرمانبردار او مىباشيم . عرضكردم آقا چرا با آنها اين معامله را ميكنيد ؟ فرمود مگر ديروز نبودى كه شيعيان چه شكايت ميكردند از دست آنها پيش پدرم . گفتم چرا . فرمود به من دستور داده آنها را بترسانم شايد برگردند . ولى مايلم گروهى هلاك شوند اين سرزمين و مردم از دست آنها آسوده شوند . عرضكردم چطور آنها را ميترسانى آنقدر هستند كه شمرده نميشوند . فرمود بيا با هم برويم به مسجد پيغمبر تا نمونه‌اى از قدرت خدا را كه بما عنايت كرده نشان بدهم . جابر گفت در خدمت ايشان رفتم به مسجد دو ركعت نماز خواند آنگاه صورت روى خاك نهاده كلماتى بر زبان جارى كرد سپس سر برداشت و از آستين خود نخ باريكى كه بوى مشك ميداد خارج نمود آن نخ باريكتر از نخ خياطى مينمود . فرمود يك سر نخ را بگير و آرام برو مبادا آن را حركت دهى من يك سر نخ را گرفته رفتم فرمود بايست . ايستادم نخ را مختصر تكانى داد بطورى كه درست احساس نكردم چگونه تكان خورد و بعد فرمود آن سر نخ را بده تقديم